منوی وبلاگ

مسعود ( باران ) درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱


لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی








بابا دات كام!!!











 

ساعت ۹ شب زنگ ميزنن ... كيه؟ ... بر و بچ ... بياين بالا ... دلمون تنگ شده بود ... مرامتونو .... چه خبر؟ ... هيچي ... فاز نميدي؟ .... نه كنوس شدم ... ميخواي ما بريم؟ ... نه بابا، من يك كوچولو دراز بكشم سرحال ميام ... پس تو راحت باش ... باشه ......... ساعت ۱۰:۳۰ شب ... ترق ترق ترق ... چرتم پاره شد ... يكي پشت كامپيوتر نشسته داره با دوستاي تو ليست من چت ميكنه، يكي ديگه داره با ته پيچ گوشتي پسته ميشكنه ... سرحال اومدي مسعود؟ ... آره ... پس ما ميريم ديگه ... كلي فاز دادين ... چاكريم. (واقعا باحاله كه هميشه يك عده اطرافت باشن که  تنها نباشی و در عين اينكه كار خودشون رو ميكنن به انزواي درونيت هم احترام بزارن و تو رو درك بكنن .. مرامشونو )

توجه توجه! ... مسعود قرقي،علي قالپاق، ممد تاكسي، مجيد استند باي، هاشم دايناسور، پري جاپوني،عفت كماندو و ساير بچه هاي جواد بازار ميخوان سالگرد وبلاگشون رو جشن بگيرن ... واسه همين روز سه شنبه ساعت شش عصر ملت رو به صرف سيرابي تو كوهسنگي دعوت كردن ... براي آگاهي بيشتر از مراسمشون يك سر به بلاگشون بزنين .. فكر كنم خيلي فاز بده.

 

آرشيو اينجا خرابه ... صفحه نظراتش هم خرابه ...  يك سال و خورده اي كه داره كارميكنه ... همين امروز فرداست كه خودشم خراب بشه ... استهلاك داره ديگه ... خلاصه اگه يك روزي از اينجا رد ميشدين ديدين من با يك چهار ليتري واستادم كنار وبلاگم، دارم دست تکون ميدم، يك نيش ترمز بزنين ... ماه رمضونه، ثواب داره ..

 

 

...










 

بعد از كلاس اسكيزو خسته و گشنه وارد انجمن ميشه ... جناب دكتر فرمودن كه نبايد قرصات رو ترك كني و روزه بي روزه ... اسكيزو پسر حرف گوش كنيه ولي تو خونشون بعد از افطار شامي در كار نيست صبحانه هم به هكذا ... پس اسكيزو از يك روزه دار هم گشنه تره ... تو انجمن مهران و حسام نشستن ... مهران تو كشوي سوم فايل يك بسته چيپس واسه اسكيزو گذاشته ... اسكيزو با يك حالت مرام كش شده ميشينه روي فايل و شروع ميكنه به خوردن ... فريد وارد ميشه .... مهران از فريد يك نوار ويگن ميگيره تا ياد و خاطره اون مرحوم رو زنده كنه ... ضبط صوت: قد و بالاي تو رعنا رو بنازم / تو گل باغ تمنا رو بنازم ... همونطور كه حزب الله هميشه در صحنه بلافاصله بعد از شنيدن اينكه قلب اقا جريحه دار شده به خيابونا ميريزن ، به محض شنيدن يك اهنگ، قر هم تو كمر فريد ميريزه و ديگه بگير برو تا بندري ... مهران بشكن زنان و در حال ابرو بالا انداختن با فريد همراهي ميكنه ... حسام همچنان پشت ميز نشسته و با ضرب زدن خودش به مجلس فاز ميده ... اِسكُنت بودن دوستان آرزوي اسكيزو ست، پس با يك لبخند مليح! بر و بچ و نگاه ميكنه و به چيپس خوردن ادامه ميده .... يكهو در وا ميشه و يك جوجه، ميدوه مياد تو كوچه (يك چيزي تو مايه هاي احساس بامزگي بود.ببخشين) ... يكهو در باز ميشه و مسئول بسيج دانشجويي كلش رو ميكنه تو ... بر و بچ بسيج با انجمني ها احساس صميميت عجيبي ميكنن، واسه همين بدون در زدن وارد ميشن ... هنوز جيك ثانيه نشده حسام ميره زير ميز، مهران در كمد رو باز ميكنه و اون پشت واي ميسته، فريد هم ميره پشت در .... تا اسكيزو از بالاي فايل بپره پايين با برادر بسيجي Eyes to eyes ميشه ... اسكيزو با دهن پر ميگه سلام عليكم! ... برادر بسيجي هنوز آنتن نميده ... هفت هشت ثانيه سكوت ... ضبط صوت : تو كه با عشوه گري از همه دل ميبري / تو كه با چشم سياه نميدونم چي هستي ... فريد انواع و اقسام علائم رو به كار ميبره تا اسكيزو بفهمه كه بايد ضبط رو خاموش كنه ... اسكيزو به محض فاز دادن با يك حالت خيلي سه و ضايعي ميپره طرف ضبط ... برادر بسيجي همچنان تو كف قرار داره ... مهران نتونسته خندش رو نگه داره و از پشت در كمد ميفرمايد كه : پخخخخخخخخخ ... حسام همراهي ميكنه ... اسكيزو بالاخره چيپسا رو قورت داده و دهنش خالي شده ... برادر بسيجي بعد از Refresh كردن دوزاريش آنتن ميده ... سري به علامت تاسف تكون ميده و ميره ...

آقا وقتي همه تو صحراي برزخ جمع شدن و قراره به پرونده اعمال رسيدگي بشه، يك صحنش هست كه همه تو صف مي ايستن و اسرافيل از تو بلندگو اسم چند نفر رو ميخونه و بهشون جايزه ميده ... يكي از اونايي كه اسمشون خونده ميشه همين اسكيزوي خودمونه، كه جايزه بچه مثبت ترين رو دريافت ميكنه ... ولي نميدونم كه چه صيغه ايه كه هرچي صحنه سوتي پيش مياد اسكيزو اون وسط خف گير ميشه، احتمالا بايد يك چيزي تو مايه هاي صيغه سوم شخص مونث غايب باشه ..

...










 

جونم واستون بگه كه يك روز برام يك كاري پيش اومده بود، اين شد كه رفتم دست به دامن عمو شكارچي شدم. خلاصه اون وسط مسطا حرف كشيد به وبلاگ و وبلاگ نويسي، شكارچي هم نامردي نكرد و يك وبلاگي رو آورد كه هر روز يك مطلب خيلي كوتاه ولي باحال مينوشت. مثل اين: اينكه من به تو دروغ نميگويم، ربطي به خوب بودن من ندارد.دليلش تنها و تنها خودت هستي كه انقدر برايم ارزش نداشتي تا برايت دروغي بسازم... آقا ما رو ميگي جوگير شديم كه ايول. اين همشيره عجب باحال مينويسيه و شروع كردم به آرشيو خوني و خلاصه فاتحه ... اين شد كه اسكيزو قاطي كرد! ديدم واسه اينكه يك مطلب كوچولو بگم كلي مينويسم كه: من امروز در ديهي شدم وبسي ضعيفه ها كن فيكن شدندي و همي نمك پاشمي و اين جور چيزا ... اين شد كه ديگه طولاني نوشتنم فاز نميده.كوتاه نوشتن هم كه اصلا از اول فاز نميداد، پس به اين نتيجه ميرسيم كه من در اينجا رو تخته كنم برم ديگه.( اينم از اثرات رفيق ناباب)

راستي! مژده مژده! مژده به جويندگان كار و جويندگان پول و جويندگان هيجان و خونه دار و بچه دار و خانواده شهدا و منتظران قائم ال مهدي و كارمندان و دانشجويان و سربازان و بازنشسته ها و پشت كنكوري ها و خلاصه به همه. با علي پرفسور يك روش خيلي توپ براي پولِ مفت در آوردن كشف كرديم! البته فعلا مراحل تئوريش رو ميگذرونه.شنبه ساعت ۲ بامداد مرحله عمليشه كه اگه بشه چي ميشي. آخر هيجان و اين حرفاست. با روزي ۵ دقيقه كار، ماهانه مبلغ سه ميليون تومان تضمين ميشه. يك سرمايه اوليه شصت و دو هزار تومني هم بيشتر نميخواد. تو كفش باشين فعلا تا شنبه.

...










 

آقا اگه تاحالا تو يك شب تاريك موقع پيچيدن از يك كوچه تاريكتر با ماشين به يك موتور 110 نزدين، به عنوان يك برادر كوچكتر توصيه ميكنم كه از خير اين كار بگذرين. اصلا اونطور كه به نظر ميرسه جذاب نيست.

 

فکر نکنم سن شماها قد بده، ولی من يکی خوب يادمه که درست بيست سال پيش وقتي كه ميكائيل روي صورت ملت با ماله گِل ميماليد كه اين مثلا دماغه، اوس كريم بچه اي رو كه سه روز فقط تراشيدن بيني ش وقت برده بود رو از كوره در آورد و فرشته ها هم ذوق زده و جو گير، يكصدا گفتن كه فتبارك الله احسن الخالقين! ... خلاصه اين شد كه اين بچه خوب و باحال پا به عرصه وجود نهاد ... حالا بيست سال از اون روزي كه قد گنگشت بود ميگذره، بچه كوچولو هم واسه خودش آدميزادي شده ... هرچند كه اسكنت نماي مورد بحث قراره از اين به بعد نه خوشگل باشه و نه دوست داشتني و منم اصلا ازش خوشم نمياد، ولي خوب مرامه ديگه، بايد تولدش رو تبريك گفت ... 

...










 

يك سري مقامات بلند پايه به اضافه يك سري روزنامه جات قبل از اجلاس تهران: ما Not only پروتكل رو امضا نميكنيم But also از پيمان هم خارج ميشيم، ما زير بار زور نميريم.جمهوري اسلامي و اين حرفا؟ الله اكبر! وامصيبتا .... آقا ما دو راه بيشتر نداريم، يا بايد تن به ذلت بديم يا اينكه پروتكل رو امضا كنيم.

حكايت: يك بار يك مرده ميفته تو جزيره آدم خوارا ولي سالم بر ميگرده ... ملت كف ميكنن كه اي بابا، قبل از تو هر كي افتاده بود اونجا ديگه برنگشته بود. تو چي شد كه برگشتي؟ اصلا اونجا چه خبر بود؟ ... مرده جواب ميده كه هيچي، اونجا منو گرفتن و بردن پيش رييس قبيله، رييس به من گفت كه تو دو راه بيشتر نداري، يا اينكه ميكشيمت يا اينكه فلان ميكنيم ... (مودبانه ش اينه كه فرض بفرماييد چوب تو آستينش ميكنن) ... ملت گفتن خوب تو چي كار كردي؟ ... مرده ميگه: هيچي ديگه، منو كه كشتن!

يك سري مقامات بلند پايه به اضافه يك سري روزنامه جات بعد از اجلاس تهران: ما كه پروتكل رو امضا نكرديم!

 

@ آقا اين زندگی اعصاب واسه آدم (البته ادم) نميذاره كه بخوام به خاطر پروتكل اعصابم رو خرد كنم.همينقدر هم كه نوشتم به خاطر گل روي آقا شاهيني كه مطلب قبليه كامنت گذاشته بود بود!

...










در نداشتن جنبه شنود

مكان:اتاق انجمن    زمان: قبل از ظهر.         (اسكيزو در حال صحبت تلفني با پروفسور)

@ علي تو نامه روزه سياسي رو امضا كردي؟
# آره چطور مگه؟
@ ديروز حراست اومده به نامه گير داده و گفته كه شما نبايد روزه بگيرين و اين حرفا.
# توام مگه امضا كرده بودي؟
@ آره بابا. اخه گفتن افطاري هم داره. اما نيم ساعت بعد كه نامه رو زديم تو برد، حراست گير داده بود.بعدش حامد اومد به قال كردن كه چرا شما هماهنگ نكردين و اينا.ممد رضا هم گفت كه مسئوليتش با خودمه و از نظر تشكيلاتي فلانه و اين جور چيزا ... آقا تو همين هاگير واگير گفتمان و اين جور چيزا از بيرون صدا اومد كه يره ولم كنن ... پدر سگ ... خواهر ... مادر ... هيچي ديگه تيز كنديم رفتيم ببينيم چه خبره كه ديدم چند تا از بچه هاي پلاس آفريقا با چند تا از بچه هاي حقوق دارن دعوا ميكنن.آجر و شيشه نوشابه بود كه ميخورد اين ور اونور ... خلاصه جات خالي سر سه نفرشون شكست و يكيشون هم شيشه نوشابه خورد تو پهلوش.خيلي خفن بود.
# سر چي بود دعواشون؟
@ نميدونم.ولي فك نكنم اونا عقلشون بيشتر از دعوا سر دختر جواب بده.احتمالا همون دختر بوده.
#خوب بعد چي شد؟
@ ۱۱۰ اومد. يكي از بچه ها هم كه با دوربين داشت عكس ميگرفت رو گرفتن. بعدش حدود ۳۰ نفري از بچه ها اومدن بيرون و شروع كردن به هو كردن پليسا. ۵ دقيقه بعد يك بنز سي كلاس نيروهاي ويژه اومد.اون موقع حدود ۸۰ نفري بيرون دانشگاه بودن اقا دختر و پسر باز شروع كردن هو كردن و تيكه انداختن به اون پليسا.خيلي خنده دار شده بود.
# چه باحال! كاشكي ديروز رو دودر نميكردم.
@ حالا اينا رو بيخيال.علي يك دوستي داشتي تو ايلنا. بهش بگو كه جريان هو كردن پليس و دعوا رو يك جوري ربط بده به روزه سياسي انجمن و بعدش خبرش رو بفرسته تو سايت ... اسكنتِ اسكنت ميشه.
!@$%^ فيـش!!#%^& ....
(دانشگاه ما يك تلفنچي محترمي(نسبتا محترمي) داره كه بعضي وقتا واسه شيرين عسل بازي، صحبت بچه ها رو گوش ميده و به اطلاع مقامات ميرسونه!)
#مسعود حواست جمع هست يا نه؟
@ آره. گرفتم چي شد ... داشتم ميگفتم علي جان.ديروز يكي از بيرون اومده بود.به اسم انجمن يك نامه چسبونده بود رو شيشه كه در حمايت از 109 نماينده ضد ولايت، بچه ها هم روزه بگيرن.
# استغفرالله. خداي نكرده نقششون كه عملي نشد؟
@ نه.با بچه ها نامه رو پاره كرديم و پسره رو انداختيم بيرون.اونم رفته بوده اغذيه روبرو دانشگاه با چند تا از دوستاي مثل خودش رذل شيشه نوشابه شكسته بودن و چند تا از دانشجوها رو زده بودن .. ولي خوشبختانه بچه ها در اسرع وقت نيروي انتظامي رو در جريان گذاشتن كه با حضور به موقعشون اين اشوب رو در نطفه خفه كردن. بعد از اون هم برادران دانشجو و خواهران محترم كه در كنار برادران متعهدشون احساس امنيت ميكردن از دانشگاه اومدن بيرون و در حاليكه همه چفيه داشتن با شعار نيروي انتظامي تشكر تشكر! احساسات پاكشون رو ابراز كردن.
# خوب الحمد الله. ببن مسعود جان من يك دوستي دارم تو ايلنا حتما بهش ميگم كه اين خبر رو بفرسته رو سايت و از نيروي انتظامي و حراست دانشگاه تشكر كنه.
!@$%^ فيـش!!#%^& .... مسخره ها! ... ترق.

آی ملت! .. وقتی كه يك نفر Somthing به Someone ميگه.دليل نميشه كه اون Someome يك ضعيفه باشه و اونSomething هم در مورد عشق و عاشقی .... برين اون ذهن منحرفتون رو ريگلاژ كنين آقــــــــــــــــا!

...










درجايزه

... و حكايت كنند كه روزي روزگاري ديهي ببود از نوع پايين دست وندر اين ده صبح تا شام كدخدا و ريش سفيدان و ارباب و معلم مدرسه و امام جماعت و چوپان و رعيت در سر و كله يكديگر ميزدند تا اينكه روزي ميني بوسي بوق زنان بيامد و شاگرد شوفر از آن پايين جست كه اي جماعت كجاييد كه شهريان، زن كربلايي حسن ــ كز براي فروش كشك راهي شهر شده بود ــ را در سيني گذاشته اند و برسر گرفته اند و حلواحلوا ميكنند و وي را جايزتي نيز داده اند.پس ارباب بيامد كه زن كربلايي حسن جز كهنه شستن در لب چشمه مگر چه كرده كه وي را جايزه داده اند و معلم مدرسه بپا خاست و در باب تجليل از روشنفكري و نقش زن كربلايي حسن در ارتقاء هنجارهاي حقوق بشري سخناني گفت و تبريكات خويشتن را نثار وي كرد و امام جماعت بگفت كه جايزه دادن به كسي كه نماز اول وقت نميخواند جايزه دادن به لشكريان كفر است و كدخدا بگفت كه گرچه ما بسي خرسند گشتيم ولكن در كلاس دُيُم دبستان مرا در سر صف يك بسته مداد رنگي جايزه دادند كه بسي ارزشمندتر ببود و چوپان بيامد كه چون من بچه بودم همين زن كربلايي حسن مرا پس گردني بزده و بايد كه جايزه اش را بازپس گيريم و چند زن در بالاي پشت بامها شده كِل ميكشيدند و الم شنگه اي راه افتاد ديدني الم شنگه اي ... پس ريش سفيدان و بزرگان در شور شدند و اين جايزه را به مثابه دخالت در امور داخلي ديه خويشتن دانستند و آن را شديدا محكوم نمودند، و اين در حالي ببود كه زن كربلايي حسن به مطبخ بازگشته بود و در كار كشك سابي خود ميبود.

...